من توسط دوست عزیزم(تب سرد) دعوت شدم تو بازی مینیمال نویسی
هر چند تا به حالا اصلا داستان ننوشتم. ولی به احترام دوستم می نویسم امیدوارم خوب در بیاد.
اینم از داستانهای من:
دخترک و رژ لب:
زود باش دخترم دیرمون شد باید زودتر بریم باشه مامانی اومدم
تو اصلا داری چیکار می کنی دختر جان
دارم رژ می زنم مامانی دستپاچم نکن دیگه مامانی
رژ می زنی اخه مامان جان تو تازه شش سالته برای تو هنوز زوده این کارا زشته
مامانی تو خودت اون روز گفتی من دیگه بزرگ شدم واسه خودم خانمیم خب اگه
زشته چرا شما وقتی می خوای بری بیرون رژ می زنی
تازه خودتم گفتی دخترا باید تو کاراشون مادراشونو الگوی خودشون قرار بدن
من دوس دارم تو الگوی من باشی
قرص اکس:
فریبا جون بدو داره گوشیت زنگ می خوره
الو سلام نوید جون تویی خوبی چه خبرا یادی از ما کردی تو که از این
کارا بلد نبودی.
فریبا جون خیلی خیلی دوست دارم من الان دارم با تو حرف میزنم احساس می کنم
تو اسمونام دارم پرواز می کنم. خیلی می خوامت فریبا کاش پیشم بودی
بغلت می کردم چقدر دوس دارم ببوسمت.
اه تو چقدر مهربون شدی تو که از این حرفا بلد نبودی چطور شده افتاب از کدوم طرف در اومده نوید مغرور من اینقد راحت می گه دوست دارم.
فریبا جون من همیشه دوست داشتم واااااااااااااای چقد تنم داغه دارم عرق می کنم
من چقدم خوشحالم تو مگه نه همیشه دوس داشتی من اینجوری باشم خوش اخلاق
الانم اونجوری که تو می خوای هستم الان اگه به من بهشتو هزار حورو پری بدن
نمی خوام من فقط تورو می خوام.
اونجا چه خبره چقد سر و صداست صدای ظبطت چرا اینقد بلنده نکنه دیوونه شدی
فریبا جون من تو یه پارتیم دوستام قرص اکس مصرف کردن داغن واسه همین
دارن سرو صدا می کنن.
تو هم مصرف کردی نوید
اره عزیزم
منم همه دوستان را دعوت می کنم