تبليغاتX
حرفهای من در روزهای تنهایی

حرفهای من در روزهای تنهایی

 

 

خدایا منو ببخش

خدایا منو ببخش که تو همیشه به یادمی ولی من گاهی از تو غافلم

منو ببخش که تو همیشه برای من خوبی ولی من گاهی بدم برای تو

خدایا منو ببخش که تو همیشه یاری دهنده هستی و من فراموش کننده

منو ببخش که تو همیشه به من نزدیکی و من از تو دورم

خدایا منو ببخش که اینقد همیشه می گم منو ببخش.


پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 |
 

چه می خواهی

دیگر چه می خواهی از من

که بعد از مدتها هنوز خیالت ارامم نمی گذارد

 گاه و بیگاه به خلوت ارام و دنیایی خوشم

سرک می کشد و برهم میزند ارامشی را که

با فراموش کردن ناارامیهایم ساختم

چرا وقتی رفتی خیالت را پیش من جا گذاشتی

شاید می خواستی همیشه به یادت باشم

یا شایدم می خواستی عذابم دهی.


دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 |
 

سلام محمد جان برات تو یاهو میل گذاشتم حتما بخون باشه

از بابت اون موضوع هم خیلی ناراحت شدم درکت می کنم از صمیم قلب

ولی با ناراحتی چیزی درست نمیشه تو می تونی از نو شروع کنی

 


پنجشنبه هشتم مرداد 1388 |
 

بازگشت

من برگشتم از سفری سبز و پر خاطرهسوستان عید 88

برگشتم از سرزمین باران و جنگلها

خیلی بیشتر از خیلی خوش گذشت.


چهارشنبه هفتم مرداد 1388 |
 

حرفها

هنوز حرفهای زیادی برای گفتن دارم

حرفهای که بعضی اوقات خودم و افکارم بوجودشان می اوردن

و گاهی ادمهای اطرافم

هنوز پرم از حرفهای شادو غمگین

برمی گردم شاید طول بکشه ولی برگشتنم حتمیست.

برای شما دوستان خوبم از ته ته ته دلم ارزوی سلامتی و شادی دارم.

 


پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 |
 

دلتنگی برای یه ادم کوچلو

خیلی وقت بود که دلم دلتنگ نمی شد

اصلا واژه دلتنگی رو فراموش کرده بودم

اما از وقتی محمد کوچلو رفته مسافرت

خیلی دلم بیشتر از اون روزا که دلتنگ می شد

دلتنگ شده.


دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 |
 

خلوتگه

می جویم جایی را خلوتگه ی را

جایی امن  که در ان به ارامش برسانم دلم را ذهنم و جسمم را

خلوتگه ی از جنس امنیت و ارام و روشن چون از تاریکی بیزارم

زیرا که به یادم می اورد دلتنگی هایم و غم هایم را


پنجشنبه هجدهم تیر 1388 |
 

هنوز

هنوز خیلی مانده تا برسم به خدا

برسم به نداشته هایم

خیلی ماندهImage By www.Allpic.ir

فاصله بین نرسیدن و رسیدن هایم بیداد می کند

هنوز کتابهای که نخوانده ام خیلی مانده

امان از این بی حوصله گی.

پ.ن.چند روز دیگه می خوام برم مسافرت شمال کشور رشت


یکشنبه چهاردهم تیر 1388 |
 

گاهی وقتها

گاهی وقتا احساس پوچ بودن به سراغم می اید

و من چقد پر می شوم از خالی بودنImage By Pic.Blogfa.Com

از بیهوده زیستن

و در این گاهی وقتها دلم می خواهد از جای بلند سقوط کنم


چهارشنبه دهم تیر 1388 |
 

همیشه یکی هست

همیشه یکی هست و خواهد بود که به فریادهای من و تو گوش دهد

یکی هست و خواهد بود که حق ما را از این زورگویان و مستبدان  بگیردتظاهرات در تهران / سی ام خرداد

یکی هست

من هم تسلیت می گم به تمام خانواده های که فرزندانشان را در راه رسیدن به حق

از دست داده اند یا بهتر بگم شهید شدن و صمیمانه با انها همدردی می کنم.

روحشان شاد.

ما هیچ وقت از این زورگویان نخواهیم ترسید چون همیشه یکی هست و خواهد بود.

 

 


پنجشنبه چهارم تیر 1388 |
 

سلام

من اومدم همین.


چهارشنبه سوم تیر 1388 |
 

سلام و خداحافظ تا دیداری دوباره

من میرم خودمم نمی دونم کجا

شاید هیج جا شایدم یه جایی رفتم

خیلی دوستون دارم دوستای گلم


شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 |
 

خودم را دوست دارم

احساس خوبی دارم

از زندگی ام لذت می برم.  همین.

 


پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 |
 

دلیل

تو دلیل گریه هایم

دلیل شب زنده داری هایم

دلیل بغضهایی که مجال ترکیدن پیدا نمی کردنن

دلیل چشمهای خمار و وارفته ام

دلیل ان همه دلتنگی ام

دلیل التماسهایم بسوی خداوند

اری تو تنها دلیل این همه احساسهای من بودی

شاید تو فقط امده بودی تا احساسهای من دلیل خوبی داشته باشند برای معنا پیدا کردن

همین و بس

با گفتن این حرفها به ارامش می رسم

چون زمانه می گذرد پس غمی نیست تو نیز اهسته اهسته از ذهن و  روح من پاک می شوی


پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 |
 

فریاد

فریادهایم به جای نمی رسند

پس اهسته دردهایم را

تا بی نهایت اه می کشم

 


سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 |
 

حرفهای ناگفته

دلم پرشده از حرفهای ناگفته

حرفهای که فقط برای خودم بازگویشان می کنم برای ذهنمImage By Pic.Blogfa.Com

حرفهای ناگفته ام را به کسی نخواهم گفت

به کسی که مثل خودم باشد یک انسان

چون اونیز نمی تواند بفهمد ناگفته های مرا و درکم کند

می خواهم ناگفته هابم تا ابد ناگفته بماند.


یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 |
 

دیدمش

نوروز که رفته بودم به شهرمون بازم دیدمش

مثل همیشه تو خودش بود و به چیزی عمیق فکر می کرد خیلی دلم می خواست

بدونم به چه فکر می کنه چرا اینقد تو خودشه شاید می خواست

خودشو تو خودش پیدا کنه

چند بار هم ازش پرسیده بودم ولی اون هر بار سکوت کرده بود البته اون با سکوتش

جواب می داد ولی من هیچ وقت نتونستم سکوتش رو بخونم

و بفهمم جوابمو   خلاصه اونم منو دید خیلیم از نزدیک البته از

پشت شیشه ماشین خاله ام بهم نگاه کرد منم بهش لبخند زدم.


چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 |
 

خدایا سپاس... Image By www.Allpic.ir

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 |
 

دیشب

دیشب وقتی که چشمامو بستمImage By www.Allpic.ir

این افکار فضای اشفته ذهنمو اشفته تر کردند

من همه خوبیهامو همه اون چیزای رو که براش ارزش قائل

بودم و دوسشون داشتم

برای بدست اوردن تنها یک چیز از دست دادم و اکنون پشیمانم.

این افکار خاطرم رو پریشان ساختند و قلبم رو ازرده و چشمانم رو گریان.

 

 


شنبه بیست و نهم فروردین 1388 |
 

وقتی من هنوز می تونم پلک بزنم پس می تونم امیدوار باشم

وقتی من هنوز می تونم لبخند رو مهمون لبام کنم و از ته دلم خوشحالی رو حس کنم پس می تونم امیدوار باشم

وقتی من هنوز می تونم با معبودم حرفهای ناگفته دلم رو در میون بذارم پس می تونم امیدوار باشم

وقتی من هنوز می تونم بر گونه های وارفته مادرم بوسه بزنم پس می تونم امیدوار باشم

وقتی من هنوز می تونم محمد کوچلو رو بخندونم و اونو به وجد بیارم پس می تونم امیدوار باشم

وقتی من هنوز می تونم به خودم بگم می تونم پس می تونم امیدوار باشم

وقتی من هنوز می تونم به خودم امید بدم پس می تونم امیدوار باشم.


سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 |
 

کتاب

بعد از مسافرت وقتی برگشتم خونه به اولین چیزی که سر زدم کتابی بود که قبل از نوروز می خوندم

خیلی دلم براش تنگ شده بود (روح و ارامش درون)

وقتی برگه هاشو ورق می زدم چشام به برگه ای افتاد که لای کتاب بود

روی اون برگه نوشته بودم( من در عالمی زندگی می کنم که الهی و ملکوتی ست و هیچ نگرانی ندارم با این کار به ان

عقل کلی اعتماد می کنم که مرا خلق کرده است)لبخند زدم و زندگی اینگونه برای من اغاز شد در سالی نو.


جمعه بیست و یکم فروردین 1388 |
 

سلام به همه دوستاي مهربون و گلم

سال نوء آرام و سر سبزي رو براتون از صميم قلب آرزو ميكنم ، اميدوارم هميشه شاد باشيد .

من سرم شلوغه واسه همين نميتونم بهتون سر بزنم ، خيلي دوستون دارم .

دلت شاد و لبت خندان بماند

برايت عمر جاويدان بماند

خدا را می دهم سوگند بر عشق

هر آن خواهی برايت آن بماند

به پايت ثروتی افزون بريزد

که چشم دشمنت حيران بماند

تنت سالم سرايت سبز باشد

برايت زندگی آسان بماند
جمعه سی ام اسفند 1387 |
 

احساس

احساس تاز شدن می کنم

احساس می کنم می خواهم از اول شروع شوم

می خواهم تازه معنی تازه شدن را در وجودم حس کنم

می خواهم دوباره من شومImage By www.Allpic.ir

منی بدون تو و هیچکس دیگر

احساس بودنی نو تمام وجودم را قلقلک می دهد

روح و ذهنم را این احساس چه ارامش دلپذیری می دهد

این احساس قشنگ را بادهای بهاری برایم به ارمغان

اورده اند

یک احساس قشنگ عیدی امسال من.


چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 |
 

یاد خدا

یاد خدا در ذهنی وارد می شود که ارام است چون خداوند ذاتا ارام

است و ارامش را دوست دارد.

تو نیز رها کن این جنون را این افکار پریشانی که فضای معنوی ذهنت را ناجوانمردانه

به تصرف در اورده است.

خودت را هماهنگ کن با این ارامش ابدی

باشد که دلت کعبه ای شود و ذهنت هر روز برای رسیدن به ارامش

به دورش طواف کند.


سه شنبه ششم اسفند 1387 |
 

من توسط دوست عزیزم(تب سرد) دعوت شدم تو بازی  مینیمال نویسی

هر چند تا به حالا اصلا داستان ننوشتم. ولی به احترام دوستم می نویسم امیدوارم خوب در بیاد.

اینم از داستانهای من:

دخترک و رژ لب:

زود باش دخترم دیرمون شد باید زودتر بریم باشه مامانی اومدم

تو اصلا داری چیکار می کنی دختر جان

دارم رژ می زنم مامانی دستپاچم نکن دیگه مامانی

رژ می زنی اخه مامان جان تو تازه شش سالته برای تو هنوز زوده این کارا زشته

مامانی تو خودت اون روز گفتی من دیگه بزرگ شدم واسه خودم خانمیم خب اگه

زشته چرا شما وقتی می خوای بری بیرون رژ می زنی

تازه خودتم گفتی دخترا باید تو کاراشون مادراشونو الگوی خودشون قرار بدن

من دوس دارم تو الگوی من باشی


قرص اکس:

 فریبا جون بدو داره گوشیت زنگ می خوره

الو سلام نوید جون تویی خوبی چه خبرا یادی از ما کردی تو که از این

کارا بلد نبودی.

فریبا جون خیلی خیلی دوست دارم من الان دارم با تو حرف میزنم احساس می کنم

تو اسمونام دارم پرواز می کنم. خیلی می خوامت فریبا کاش پیشم بودی

بغلت می کردم چقدر دوس دارم ببوسمت.

اه تو چقدر مهربون شدی تو که از این حرفا بلد نبودی چطور شده افتاب از کدوم طرف در اومده نوید مغرور من اینقد راحت می گه دوست دارم.

فریبا جون من همیشه دوست داشتم واااااااااااااای چقد تنم داغه دارم عرق می کنم

من چقدم خوشحالم تو مگه نه همیشه دوس داشتی من اینجوری باشم خوش اخلاق

الانم اونجوری که تو می خوای هستم الان اگه به من بهشتو هزار حورو پری بدن

نمی خوام من فقط تورو می خوام.

اونجا چه خبره چقد سر و صداست صدای ظبطت چرا اینقد بلنده نکنه دیوونه شدی

فریبا جون من تو یه پارتیم دوستام قرص اکس مصرف کردن داغن واسه همین

دارن سرو صدا می کنن.

تو هم مصرف کردی نوید

اره عزیزم

 

 منم همه دوستان را دعوت می کنم

 


شنبه سوم اسفند 1387 |
 

قانونی برای دو موجود زنده(یکی انسان و یکی حیوان)

چرا باید قانون بی رحم طبیعت که حیوانی برای زنده ماندن حیوان دیگری را می خورد

با قانون دنیای به ظاهر پر از احساس و عاطفه ما انسانها یکی باشد؟

ما انسانها برای بدست اوردن چیزی از روی طمع و خودخواهی قلب انسانی را می شکنیم

و این نه تنها از مرگ کمتر نیست که زجراورتر هم هست و این رفتار در زندگی بعضی از ما

به عنوان یک قانون بی رحم درامده.

این قانون چه تشابهی عجیبی را بین پست ترین موجود و برترین موجود قرار داده و مطمئنن مقام

برترین موجود با چنین رفتار خشنی از مقام پست ترین موجود نیز به مقامی پست تر نزول

خواهد کرد . چون حیوان از روی غریزه این کار را انجام می دهد

ولی انسان از روی اراده چه مغرور.

و اگر روزی من و شما انسانی بی گناه را فدای هدفهایمان کردیم بی شک از حیوان پست تریم.


چهارشنبه سی ام بهمن 1387 |
 

یادگاری

کاش بودی ومی دیدی گل کردن یادگاریت اری یادگاریی که تو به من دادیشکوفه پرتقال

 

بعد از سالها اکنون به بار نشسته.

چه یادگاری سبز و زیبایی چقدر دوستش دارم

همیشه تو این سالها ازش عاشقانه مراقبت می کردم.  ابش میدادم و نوازشش می کردم بی ریا

نه برای اینکه گل دهد و میوه نه بلکه برای اینکه تو فقط برای اینکه تو به من دادیش.

گلهایش چه معصوم و کوچکند تو چه خوب میدانستی که من عاشق درختام برای همین

خریدیش و گفتی تقدیم به تو با عشق.

چه جالب درخت یادگاری بزرگ شد و گل کرد اما عشق ما ناکام ماند.

درخت پرتقال یادگاری به جا مانده از عشقی ناکام.


شنبه بیست و ششم بهمن 1387 |
 

اینقدر می دانم   که  هنوز  هیچ  نمی دانم

از دنیای  اطرافم  از خودم این موجود  عجیب الخلقهImage By www.Allpic.ir

که گاهی بی سبب دل تنگ می شود و نمی داند برای چه   برای کی

و گاهی دلش بی سبب می گیرد از چه نمی داند

نمی دانم شاید می داند  ولی  می خواهد نداند  تا بی سبب بودن رفتارش را به اثبات برساند

و  گاهی نیز بی دلیل می خندد بدون  اینکه اتفاق  خنده داری رخ داده باشد

به گمانم  باید بخندد تا کلمه ای به نام لبخند  معنا بگیرد

راه می رود  حرف  می زند

می گویند من به دنیا امده ام تا زندگی کنم  و به هدفم بر سم وووو خوشبخت باشم

پس چرا من اینا ن را نمیابم

شاید متولد  شدنم نیز بی سبب بوده فقط برای اینکه می بایست  کودکی به دنیا بیاید

من متولد شدم.

نمی دانم شاید چون نمی دانم برای همین این بودنم را بی سبب معنا می کنم.


سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 |
 

چقدر دلم می خواهد بروم و به هیچ جا نرسم

جاده ای که انتها نداشته باشد و من تا بی نهایت راه برومImage By www.Allpic.ir


دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 |
 

چه زود   زود می گذرد

محمد همین چند روز پیش خیلی کوچلو بود حتی نمی تونست دستشو تکون بده ولی الان

شده شیطون بلا برادر زادم رو می گم.الان دیگه چهار ماهگیش تموم شده

و وارد مرحله پنچ ماهگی زندگیش شده.

وقتی بغلش می کنم و صورتم اون صورت ناز و پوست لطیفش رو حس می کنه یه

احساس خوشایندی بهم دس می ده.

وقتی بهش می گم عمه جانمی با چشای نازش نگام می کنه و بهم لبخند می زنه وای دلم زیرو رو میشه منم میمیرم واسه خندهاش و بوسیدنش.

من همیشه بچه رو خیلی دوس دارم چون بی ریا دوست دارن و بدون توقع بهت لبخند

می زنن اونا پاکن و من عاشق همین پاک بودنشون هستم.


جمعه هجدهم بهمن 1387 |
 

اینجا پناگاهیست برای حرفهای دلم
tannaz2_37@yahoo.com

 

مطالب اخير

 

آرشيو مطالب

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

مرداد 1387

تیر 1387

 
 

پيوند ها

برای تنهایی هایم

دیوونه

کلبه تنهایی گل پسر

هیاهوی سکوت

گلگونه

عکسهای عاشقانه من

عاشقان منتظر

(♥).¤. → نابینای عشق ←.¤.(♥)

چه ساده بودم من

...تنهاییم به یاد تو

این من وزیدنی

بوی خوش زن

کپرستان

ستاره شب من

مشکی پوش

دو دوست

ارام

جواد شیردل

راهنما

تسلی

دو عاشق دیوانه

سلوا خانمی

اس و پاس ها

اواره ترین دختر دنیا

فاخته

دنیای کوچکم با ادمهای کوچکترش

فتوبلاگ عکسهای منتخب

چیز پرت

هوهوووو

باران زندگی

کامپیوتر

عقاید یک دلقک

 

امکانات جانبی

RSS 2.0